از پدر گر قالب تن یافتیم        از معلم جان دیگر یافتیم
دهه شصتی بود؛ آن هم 67. در روستای «چاه نلی» به دنیا آمد؛ 300 متری قتلگاهش. با آن شرایط و امكانات، درس خواند تا برای خودش كسی شود. درسش را خواند و به روستا برگشت. حالا دیگر برای خودش كسی شده بود؛ حمیدرضا گنگو زهی، معلم مقطع ابتدایی روستای نوكجو.
 
همكار حمیدرضا می‌گوید «دیر رسیدیم». این نقطه هر چقدر كه آدم فكرش را بكند، دور است. خیلی دور. اهالی اینجا از همه چیز و همه كس دورند. آنها در نقطه «صفر» زندگی می‌كنند؛ «صفر مرزی». این روستاها تابع بخش «روتك» هستند و «روتك» تابع شهرستان «خاش»؛ صدها كیلومتر دورتر از اولین جایی كه كمترین امكانات را دارد.
عبدالغفور شهنوازی، انگار كه صد بار آن حادثه را برای كسی تعریف كرده باشد، با جملاتی دقیق و پشت سر هم تعریف می‌كند: «15 فروردین بود. چهاردهم شب، باران شدیدی آمد. صبح هم طوفان بود و گردباد. زنگ تفریح با حمیدرضا در حیاط مدرسه مراقب بچه‌ها بودیم. دیوار خشت و گلی و مدرسه، نم كشیده بود و داشت می‌ریخت. حمیدرضا متوجه شد. بچه‌ها كنار دیوار داشتند بازی می‌كردند. داد زدیم. صدا به صدا نمی‌رسید. دویدیم به سمتشان. همین كه با حمیدرضا بچه‌ها را كشیدیم كنار، دیوار ریخت. حمیدرضا ماند زیر آوار و سرش ضربه خورد. من نجات پیدا كردم و فقط پای چپم شكست».
از آنجا، با پای شكسته، حمیدرضا را سوار ماشین خودش كرده و تا می‌توانسته پای سالم را روی گاز فشار داده تا بلكه برسند: «بچه‌های سپاه و نیروی انتظامی، راه را برایمان باز كردند. با سرعت می‌آمدیم. دو ساعت طول كشید تا به آمبولانس رسیدیم. اما خیلی دیر شده بود. حمیدرضا به بیمارستان نرسید».
شاید اگر می‌شد همان زمان حادثه تماس گرفت، حمیدرضا زنده می‌ماند اما «اینجا صفر مرزی است. موبایل آنتن نمی‌دهد. منطقه ما محروم است. یك آمبولانس هم نداریم».
باقی ماجرا را برادر همسر حمیدرضا تعریف می‌كند؛ عطاءالله: «ساعت 11 بود كه همكارش تماس گرفت و خبر داد كه این اتفاق افتاده است».
حالا همسر 25 ساله حمیدرضا مانده و 2 یادگار؛ «یسنا» و «عسل». دایی بچه‌ها می‌گوید: «یسنا 2 ساله است و عسل 4 ساله. یسنا مشكل قلبی دارد. خدابیامرز دار و ندارش را خرج این بچه می‌كرد.»
«معلم فداكار» امروز و «معلم خرید خدمتی» دیروز، به گفته برادر همسرش «حدود شهریور بود كه ضمن خدمت استخدام شد. در این 7 ماه هم مزه حقوقش را نچشید. ماهی 450 هزار تومان بود كه نداده بودند. با یك بچه مریض، سخت بود برایش. تنها شانسی كه داشت این بود كه بیمه شده بود».
پیام‌ها و خبرها و توییت‌ها و تقدیرها همچنان سرازیر است. 20:30 هم خبر حادثه را با تصویر حمیدرضا گنگو زهی و موسیقی پس‌زمینه خیلی غمناك پخش كرد. اما آنچه از جلوی چشم آدم تكان نمی‌خورد، واقعیت‌های تلخ دیگری است. اینكه دیوارهای خشت و گلی مدرسه‌هایی در نقاط صفر مرزی هنوز در كمین زنگ‌های تفریحند. اینكه آمبولانس‌ها و امكانات اولیه‌ای باید باشد كه نیست. اینكه كلی اپراتور تلفن همراه داریم با جوایز رنگارنگ و پیامك‌های گاه و بیگاه الكی كه سهم مردم این نواحی از این همه درآمد و جایزه، یك آنتن ضعیف و ناقابل برای مواقع ضروری نیست. اینكه یك معلم جوان كه امروز در اوج سن عشق و حالش زیر خروارها خاك خوابید و سه نفر را برای همیشه منتظر گذاشت تا دو پدر و مادر، داغدار نشوند، قرار بود فقط ماهی 450 هزار تومان حقوق بگیرد! و دو واقعیت چشم‌به‌راه كوچك نیز باقی است: «یسنا» و «عسل».
دو روز پیش، دانش‌آموزان مدرسه روستای نوكجو با معلمشان خداحافظی كردند و هرگز فراموش نمی‌كنند مشق آن روز را كه «گردباد شد، دیوار ریخت، آن مرد زیر آوار ماند، آن مرد تمام شد».  
روحش شاد و یادش گرامی باد